X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

the end


. . .

پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

wrong

اعتماد آنجا فرو می ریزد که پاسخی به لبخندت داده نمی شود.آنجا که اشتباهات حاشا می شود و با گستاخی تمام به خودت برگشت می خورد و تو میمانی که با ده ها مدرک درون جیب وجودت وقت بگذاری و به دنبال اثبات روی یا که از آن بگذری و نادیده بگیری که البته هر دو عوارض دارد.در این لحظه فشاری به روح و روانت وارد می شود که معمولا مخفی اش خواهی کرد و در زمان تنهایی از گنجه خاطرات بیرونش میکنی و مزه تلخش را دوباره میچشی.اشتباه یعنی اینکه دوراهی های زندگیت را یکی پس از دیگری به غلط انتخاب کنی و اصرار به آن هم غیر قابل هضم به نظر می رسد.اشتباه یعنی اینکه دبیر عربی سال دوم دبیرستان دولتی جنوب شهر بدون هیچ دلیلی ناگهان شتــــــــــــــــــرقــــــــ بخواباند زیر گوش پسر خودش که نفر اول نیمکت اول نشسته و فقط برای اینکه بگوید من تبعیض بین پسر خودم و شماها(طبعا بقیه عناصر توی کلاس) قائل نیستم.پسر ریزه اش که به زحمت وزنش به 40 کیلو می رسید و رنگش از ناملایمتی ها و سوء تغذیه نه زرد بلکه به سبز می گرائید، و داخل آن پولیور گشاد قهوه ای با طرح های لوزی شکل و با آن چشم های قهوه ای بی نور، تقریبا بیهوش شد و آن صحنه همچنان گوشه ذهن من جا خوش کرده.بله دبیر ابلهی که قرار بود به فرهنگ من بیفزاید باعث شد تا مدتها بچه های نفهم کلاس در صف و زنگ های تفریح فرزندش را با لفظ جوجه ماشینی خطاب کنند و من تقریبا مطمئنم که هنوز که هنوز است زخم آن ماجرا در آن پسر التیام نیافته.اعتماد آن بچه همانجا فرو میریزد و پانزده سال بعد هیولایی تحویل جامعه ما میدهد.مملو از عقده های فرو خورده و زخم هایی که هرگز جوش نخواهد خورد.

دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

پاورقی

قتل بخاطر رقیب عشقی!

احمقانه ترین کار دنیا

آخرین کاری که یه انسان میتونه بزاره تو لیست انجام دادن

روزنامه نوشته بود دو نفر بخاطر یه دختری افتادن به جون هم یکیشون مرده!!!اون یکی هم به جرم قتل عمد اعدام کردن رفت!!!

خب دست همو بگیرین برین زنگ خونه دختره رو بزنین.در رو که باز کرد ازش بپرسین کدوممون؟؟

دو حالت داریم !

حالت اول اینکه یکیتون رو انتخاب میکنه اونی که انتخاب شده که خوش بحالش اونی هم که دور انداخته شده چرا باید بخاطر دختری که ردش کرده بره آدم بکشه؟ارزششو داشت؟طرف 5 دقیقه فکر کنه کافیه.

حالت دوم که تا قسمتی هم خنده داره اینه که دختره اصلا هیچکدومو انتخاب نکنه و در رو ببنده!! حالا برین دعوا کنین!!

واقعا مسخرست!

از اون اتفاقای مخصوص ایرانه.

اما خداییش "همیشه پای یک زن در میان است" درسته ها

چهارشنبه 18 آبان‌ماه سال 1390
توسط: nobody

مورد عجیب یک رویا

اولین چیزی که بیاد دارم تاریکی مطلق بود.توی اون لحظه یاد حرف معلم علوم کلاس پنجم بودم که می گفت توی تاریکی جم نخورین تا مردمک باز تر بشه و نور بیشتری بهتون برسه در نتیجه بهتر میبینین.تصمیم گرفتم بهش اطمینان کنم!بله راست هم میگفت.نقطه ای روشن. آرام حرکت کردم،،هوای اطرافم خفه بود و می شد حدس زد که در یک محیط بسته قرار دارم.نقطه ی نورانی از دور به من خیره شده بود.ظاهرا فراموش کردم تا بترسم!شرایط کاملا محیاست.. معمولا در این مواقع شعر وطنم وطنم سالار عقیلی رو زمزمه میکنم!دستم رو به اطراف حرکت میدم تا ببینم چقدر فضا دارم..دیوار" سمت چپ؟بازم دیوار..خب من توی یک تونل هستم.خوبه.حداقل میدونم که حواسم فقط باید به جلوم باشه.نقطه نورانی حالا شبیه یجور دریچه به نظر می آد.هنوز مطمئن نیستم که بتونم ازش رد بشم یا نه..بهتره بی صدا باشم.چون یچیزی شنیدم.نه اشتباه نمیکنم صدا...

        یکجور صدای ته چاه..از جنس همون صدایی که همیشه قدیما هر وقت با پسر عموم میرفتیم وسطای جنگل تمشک بچینیم به گوشمون می خورد و هر دومون به هم میگفتیم دچار توهم شدی..در حالی که خودمونم میدونستیم اون صدا داره میاد.میتونم اسمشو بزارم کتمان حقیقت..نمیدونم چرا به یاد اون داستان افتادم.کار خوبی نبود.به وضوح ترسیده ام.لعنتی.

     خبر خوب اینه که به دریچه خیلی نزدیکم.قدم هامو تند میکنم.وای!من اینجا رو میشناسم.آره... همون یه قسمت که از چند قدمی دریچه دیده می شد.آره آره..اینجا حیاط مدرسه دوران دبستان منه.یعنی من به عقب برگشتم؟یکجور سیر در زمان؟خب اینم عواقب خوندن بیش حد مقالات علمی سفر در زمان و خم شدن زمان و چه میدونم همون e=mc2 و کرمچاله و ... میدونستم بالاخره میزنه به سرم..اما نه فکر کنم بدونم چرا اینجام.اون بچه کیه گوشه حیاط؟ سیفی!! آره اون سیفیه..همون کسی که سال چهارم دبستان رو رفوزه بود و دوباره با ما سر کلاس مینشست.بعد ها فهمیدیم که بعد از مدرسه میره شاگرد مغازه نجاری میشه و بگیر الآخر..من به اون یه ربطی دارم.من تو اون سال یه جور جنایت اخلاقی داشتم!خوب یادمه.من اولین صندلی بودم جلوی جلو..با بغل دستی مشغول حرف زدن بودیم معلم هم مشغول برگه ای روی میز.بحث سوت بود!اتفاقا تازه هم یاد گرفته بودم. من بی اختیار سوت زدم!کلاس که پر از همهمه بود ناگهان در سکوتی مخوف فرو رفت.معلم بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: سیفی!بلند شو! - چه مرگته؟ سیفی: چی آقا؟ - چرا سوت زدی؟  سیفی : ما سوت نزدیم    - چرا تو سوت زدی،کی بجز تو از این کارا میکنه؟ سیفی:آقا به خدا ما سوت نزدیم   - خجالت نمیکشی ؟اینجا مگه کلاس درس نیست؟برو بیرون واستا ..خلاصه سیفی نگون بخت تا آستانه اخراج پیش رفت و سرآخر با یک تعهد و مقداری ضربه خط کش کف دست برگشت سر کلاس و منم هاج و واج و تا مدتها دچار یکجور شوک خیانت در ایام کودکی بودم.کی جرات داشت اعتراف کنه!دوست بغل دستی هم به من گفته بود من سوت بلدم تو هم بلدی و یکجورایی شریک جرم محسوب می شد با جملاتی نظیر خودکار بیک لای انگشتمون میذارن و سیفی که درس بخون نیست و خط کش ناظم و ... تمام شک من رو که  بریم بگیم بیچاره گناه داره رو توی خاک دفن کرد.از این ماجرا نزدیک به بیست سال گذشته اما چرا حالا من به اینجا پرتاب شدم؟من واقعا نمیدونم الان سرانجام سیفی به کجا رسیده اما گذر از آن تونل تاریک مرا نگران کرده.لیوان آب رو سر میکشم و پنجره نیمه بازه و بیرون داره نم نم بارون میاد.سکوت محض و فقط صدای بارون معمولا اینجور مواقع تاریخ و ساعت رو زمزمه میکنم! "دوشنبه 16 آبان هزار و سیصد و نود ساعت دو وپنجاه و پنج دقیقه صبح" .. دوباره سر روی بالش ...

شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390
توسط: nobody

60

باران به طرز عجیبی بند نمی آید

ابری سیاه و ترسناک بالای سرم ایستاده

گویی که آمده تا چیزی را از این خیابان ها بشوید،

امیدوارم موفق باشد

چرا که همیشه عاشق باران بوده ام

بی آنکه خود بداند.

پنج‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

59


چشمانت از پشت آن پنجره چوبی،آرشه ایست که بر سیم های روح من کشیده می شود آنجا که پاییز با برگ ریزان خود مرثیه ای برای این رویا می خواند، چرا که احساس می کنم سرنوشت، همچون قایقی سرگردان در اقیانوسی پر تلاطم به طرز بی رحمانه ای به سمتی نا معلوم پیش می رود.

شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

پشت پرده دنیای ما

راجع به موضوعی بقدری مطالعه و تحقیق میکنی که دیگه احساس میکنی منبعی باقی نمونده ، جالب اینجاست که بعدش میشینی روی صندلی توی یه غروب زیبا به ماه نیمه هویدا خیره میشی و فکر میکنی بهش میبینی هنوز واقعا نمیدونی چی درسته چی غلطه!!! کدومشون دارن راست میگن..اصلا دارن راست میگن؟!!

دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1390
توسط: nobody

58

چرا مردم ما انقدر عصبی هستن؟دقت کردید؟توی اتوبوس توی پیاده رو توی بازار و . . . همه منتظر کوچکترین بهانه، تا بتازن به طرف مقابل.کسی مفهوم عذر خواهی رو بلد نیست.خیابان ها پراست از بروسلی های جدید که با دستهای باز راه میروند و چشم میدوزند به چشم نفر روبرو. استادیوم رفتیم برای دیدن فوتبال در طول رفت و برگشت 80 تا درگیری پیش اومد.من واقعا نگرانم.فحش فحش فحش،،، نقل  و نبات است انگار.همه حق دارند.هیچکس مقصر نیست.همه آمادگی دارند تا 36 ساعت با تو بحث کنند و به اشتباهات احمقانه خودشون اعتراف نکنن.بیچاره اون استثنا هایی که توی این جامعه هستند.تک و توک کسایی که سعی دارند احترام بزارن،عذرخواهی کنن وقتی اشتباه میکنن،مودب باشند...همچین آدمای نازنینی هم هستن و چه فشاری که به روح و روانشان وارد نمی شود.من واقعا نگرانم...


جمعه 7 مرداد‌ماه سال 1390
توسط: nobody

قاضی های خود مختار لعنتی

به نظرم زیباترین صفتی که یه انسان میتونه داشته باشه چیزی نیست جز "فداکاری"
همیشه منو تحت تاثیر قرار میده.برای آدمای فداکار احترام غیر قابل وصفی قائلم.
مخصوصا اگه بعدها بفهمی که طرف چه بی سر و صدا و مردانه فداکاری کرد و رفت و هیچکس نفهمید و پشت سرش حرف زدند و بریدند و دوختند و  حکم زدند و اعدام خیالی کردند...لعنتی ها.

چهارشنبه 22 تیر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

57

خدایا reset کن.

بزن از اول،خراب شد...

بچه های فال فروش پشت چراغ قرمز دو برابر شده اند.

امروز دیدم که دو تایشان چطور  تا کمر دورن سطل بزرگ زباله خم بودند

و دیروز هم  که یک زالو چطور خون میمکد و لبخندی فاتحانه بسویت رها میکند.

دنیا یادم تو را فراموشش را گفته است

خدایا RESET کن.


شنبه 11 تیر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

56

قناری گفت:کره ی ما

کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی.

ماهی سرخ سفره ی هفت سین اش به محیطی
تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود.
کرکس گفت:سیاره من
سیاره ی بی همتایی که در آن
مرگ
مائده می آفریند.
کوسه گفت : زمین
سفره ی برکت خیز اقیانوس ها.
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستین اش از اشک تر بود


"شاملو"


پنج‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1390
توسط: nobody

55

به نام او

اینها یک جماعتند.صبح ها راس ساعت هشت در محل کار پشت میزهایشان هستند.همه شان حداقل ته ریش دارند.تسبیح دارند و انگشتر عقیق دو عدد.ساعت کار تا لحظه شنیدن اذان ظهر.حقوق و مزایا و حق ماموریت و کوفت زهر مار بدون لحظه ای تاخیر سر ماه به حساب هاشان وارد می شود.گل پسرهاشان در دانشگاه های اروپا تحصیل می کنند و بین دو ترم تفریحشان جزایر هاوایی.خوب به منبع هزینه این کار فکر کنید.بله..می نشینند پشت آن میزها و پاراف می کنند زیر نامه ها..کاغذ ها می روند و می آیند..برای صحبت کردن با آنها باید مدتها وقت بگذارید.چه منت ها که نمی گذارند و ترکیب "خدمتی دیگر" روی اتوبوس ها درج می شود.پول نفت چون علف خرس به هدر می رود،هیچ کس هیچ کجا حسابی پس نمی دهد.و تو در این دیگ لجن و ریا می خوانی: مادری در کرمانشاه هر روز صبح فرزند فلجش را با فرغون چهار کیلومتر تا مدرسه اش می رساند..بله درست است،هر روز و هنگام ظهر برای بازگشتنش هم.اینجاست که حالت خراب می شود،لبخند می خشکد.عصبانیتی مرموز و ساکت وجودت را پر می کند،آماده ی عصیان.آماده ی فوران...

شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1390
توسط: nobody

54

موج های ساحل مثل شلاق به تخته سنگ ها می زدند،پشت سرم صخره ای بلندخودنمایی می کرد وبه نظر می رسید راه فراری ندارم.وضعیت،بحرانی به نظر می رسید.احساس کردم صدای موسیقی آشنایی به گوشم می رسد.ناگهان چشمانم را باز می کنم.هومم..این فقط یه خواب بود..اما نوای موسیقی نه.اکنون لبه ی تخت نشسته ام.بعد از ظهر جمعه است و تیک تاک ساعت.شاخه درخت توت تا لبه پنجره بالا آمده و سبزه سبز است.احساس سر درد خفیفی دارم.برای مرد دوره گرد که با صدای ویولنش منو از خواب سهمناک بیدار کرد،اسکناس به پایین پرتاب کردم.چقدر جوان بود.به این فکر کردم که چه مسیری طی شده تا به این نقطه زندگیش برسد.طبق معمول آیا جبر؟به خودم آمدم و از فکرش بیرون..چشمم به دیش کج و کوله همسایه می افتد که توسط محافظان اسلام ما با لگد خم شده،احتمالا تمام مسائل ما با همین حرکت حل شده و همسایه به فکر خریدن یه دیش ارزان قیمت دیگر نیست.تلوزیون را روشن میکنم یادم می آید که دیش خود ما هم پرکشیده.به ناچار کانال های تلوزیون را بالا پایین می کنم،چیزی جز مزخرف گیرم نمی آید.تصمیم به پیاده روی میگیرم.در منزل را که بستم اولین چیزی که دیدم سگ قهوه ای و فسقلی همسایه بود که با آن قیافه مسخره و احمقانه و کاکلی که با سشوار برایش درست کرده بودند به من خیره شده بود.خنده ام گرفت.هوا باد گرمی تحویل صورت می دهد.طبق معمول از کنار شمشاد ها حرکت میکنم و بعله..چی میبینم من!آقای جوان ویولن زن قصه ما که نیم ساعت قبل زیر پنجره سلطان قلبها می نواخت،اکنون با یک فندک اتمی و سنجاق قفلی داخل چمنها چمباتمه زده و دود لامصب را می گیرد...جمله ای معروف داریم در مورد این که روزگار انگشت شصتش را به سمت ما دهه شصتی ها نشانه رفته است.با این صحنه  با خود فکر کردم چه چیزی این پسر سبزه را نشانه رفت و همچنان می رود...؟

جمعه 20 خرداد‌ماه سال 1390
توسط: nobody

diazpam 10

توی این دنیای مجازی گاهی اوقات نازنین هایی هم هستند که از 100 تا آدم دور و بر دنیای واقعی ،واقعی تر و آرامش بخش ترند.و تو او را احساس خواهی کرد...و کامنت هایش را هرگز پاک نمیکنی...دنیا نقاط روشن هم دارد که دلگرمت کند.خوشحالم که هستی دوست عزیز...خوشحالم..

سه‌شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1390
توسط: nobody

ا.احمدی

نان های سوخته
صبحانه را من آماده می کنم
گل های پژمرده را که مهمان آورده است
به کوچه می برم
نان های سوخته وآواز پرندگان را
من صبح ها به کوچه می برم
شب ها قلبم را که بزرگ شده است
در تاریکی میان ملافه های سفید
مخفی می کنم
دخترم صدای مندرس قلبم را نشنود
صبح با قلبم که بزرگ شده است
چای را دم می کنم
قلبم در بهار بزرگ شد
قلبم در تابستان مرا صدا کرد
که در پائیز و زمستان به قلبم چندان
اعتمادنکنم
می خواستند قلبم را بشکافند
اگر قلبم را می شکافتند
چهره ی همه ی زنانی که دوست داشتم
برکف سنگ های اتاق عمل
می ریخت
چهره ی زنانی که من دوست داشتم
می شکست
می دانم
اگر آن زنان
برای ملاقات من به بیمارستان می آمدند
نام شان را فاش نمی گفتند
از بیمارستان مجهول می رفتند
در انتهای خیابان بیمارستان
در آفتاب یا در باران گم می شدند
جه فرق می کرد هوا آفتابی بود یا بارانی
خاطرات من گرانبها نیست
خاطراتی که در قلب من گم شدند
در قلبم خاطراتی از
مردانی که در حادثه گم شدند نفی شدند
کودکانی که از سرما و گرسنگی در زلزله مردند
زنانی آغشته به عشق
که در کنار میز صبحانه تلف شدند .


دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1390
توسط: nobody

اینجا تهران

اینجا تهران...
از میان آلودگی حرف میزنم،
شهری که آرامش سالها قبل با چمدانش آن را ترک گفت
شهری که پسر بچه فال فروش چهاراه ولیعصرش بجرم اصرار زیاد سیلی می خورد.
از میان سیاهی حرف میزنم،
گویی تمام فریبهای دنیا اینجا گرد هم آمده اند.
اینجا در جوی آبش جنین هفت سانتی و سرنگ یافت میکنی،
حریم ها دریده شدند.
گاهی فکر میکنم
چطور تحملش می شد کرد،
اگر لحظه دیدن لبخند تو نبود
با من بخند...

پ.ن : حالا این شخصیت تو کیه..خودمم نمیدونم هنوز!!

سه‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1390
توسط: nobody

برای تمام آنها که ندانستند


به نام او

چقدر بد است که تو ندانی که باید می دانستی و چه ساده مسیرهای زندگیت چون ارابه ای سرگردان در چهار راه هایی بی پایان تغییر می کند و در طول مسیر تو فقط سر را به نشان تاسف  تکان میدهی.لب را میگزی و تئوری  بی مفهوم" قسمت این بود" را مرور میکنی بی آنکه شجاعت از دست رفته ات را باور کنی.باور کنی که امروز، امروز است و کسی برای قهرمان بازی های گذشته ات تره هم خرد نمی کند.چرا که او هم مانند تو نمیداند.تو بخوان"می داند اما باور نمی کند".جبر یا اختیار را بهتر از علم یا ثروت میدانی و چه نیک می پنداری چرا که واقعا سوالی اساسی تر بود.


پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390
توسط: nobody

53

مشترک مورد نظر،

مورد نظر خیلی هاست!


پ.ن :

- مقصود از مشترک مورد نظر اینجانب نمی باشم.نه فاعل و نه مفعول.

فقط جمله ،جمله جالبی بود برام.

سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390
توسط: nobody

باران با ما نرقص،باران با ما چه میکنی؟

تاکسی، 

داره بارون میاد ..

ترافیک هم که مهیاست،

همه چیز برای غوطه ور شدن در هزار توی ذهن هم.

صندلی عقب پدری نشسته با بچه ی حدودا 5 سالش ..

بچه میگه :

- بابا، چرا برام نخریدیش؟مگه قول ندادی؟

و پدر خیره به قطرات بارون که روی شیشه سر میخوردند،

سکوت کرد.


پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390
توسط: nobody

mini text


کتاب فارسی اول دبستان چاپ سال 1390 :


            "بابا برای نان جان داد "

سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390
توسط: nobody

اسکن چشم ها

مکان:"دیروز .. روبروی پروژه"

نقشه های پروژه رو زدم زیر بغل و در حال فکر کردن به خزعبلات همیشگی خودم هستم.

آقا؟ ببخشید

برمیگردم..دختری حدودا 12 ساله با حالی پریشان..رنگش پریده و لباسهایی رنگ و رو رفته و کیفی داغون..دستاش جای زخم داشت..درد داشت..دلم تکون خورد حقیقت..

- بله؟

با کلی تته پته بالاخره گفت ببخشید..ببخشید..میشه یکم به من پول بدین!!پونصد...هزار..میشه؟!

خیره شدم به چشماش .. حقیقت دروغی ندیدم..حقیقت پاکی دیدم..

گفتم چرا؟چی شده مگه؟

گفت کیف مامانمو زدن.اوناهاش اونجاس .. و با دست اشاره کرد و دیدم یه خانم چادری نشسته روی جدول..جز بینی و دو تا انگشت هم چیز دیگه ای پدیدار نبود..

دوباره نگاهش کردم و توی چشمهاش و التماس مثل  شلیک مسلسل  ازش می بارید..

دست رفت تو جیب و ...

سریع برگشتم و رسیدم اونور خیابون از پله ها بالا و اومدم توی اتاق.

خب..تا این لحظه همه چی آرومه و ما ریزعلی ماجرا هستیم.

دوستان برگشتن میگن از پنجره دیدیمت...

چی کار میکردی با اون دختره؟توام؟؟؟!!

دیدم مزخرفات داره بالا میگیره..

داستانو گفتم..

یهو چشم همشون عین گلابی زد بیرون که .. چرا دادی..آقا اشتباه محضه..اینا دزدن... اینا ..

اون یکی در حالی که لمیده روی صندلی و سیگاری در دست و قیافه ای روشنفکرانه گرفته میگه..دیوانه ای تو؟واقعا باورت شد؟تو اگه اینهمه ساده ای چرا ما نمیتونیم گولت بزنیم !!

ها ها ها!!

*******

چیزی نگفتم و اومدم بیرون...با خودم گفتم حالا اون پول یجای مسخره ای خرج میشد میرفت دیگه در نهایت...

*******

مکان:"امروز جلوی در پروژه"

اومدم بیام برم بیرون، دفتر کارفرما..دیدم یکی عین پلیسی که دزد رو گرفته پرید جلوم.دختر تقریبا کوچولو دیروز همراه با سلامش دستشو آورد جلو و گفت ..دستتون درد نکنه و پنج تومنی تقریبا مچاله شده رو داد بهم.(نگو یکساعته چشم دوخته به در چون اسممو نمیدونسته!!تا من بیام رد بشم !!! ) پولو داد و با قدم های تند دور شد...

*******

برگشتنی از جلوی در اتاق بچه های همکار رد میشدم..صدای قاه قاهشون میومد...

جدالسادات

بابا اینا دیگه کین خداییش.

سریع بریدن و دوختن و حکم زدن و ... .

پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390
توسط: nobody

52


من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره میترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها میترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم، پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!


مرحوم حسین پناهی.


پنج‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1390
توسط: nobody

صادق هدایت



"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد"

**سالگرد مرگت باز از راه رسید و باز هم هوایم عوض شد.تویی که خودت را به سایه ات که روی دیوار اتاق حاصل از چراغ پیه سوز افتاده بود معرفی می کردی.و چه تا ابد جذاب و گیرا و ماندنی.

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1389
توسط: nobody

ماسکها و آدمها

چقدر خوب می شد قبل از اینکه برای دیگران نسخه بپیچیم و قضاوت کنیم بدون هیچ شناختی.پنج دقیقه توی آینه به خودمون نگاه می کردیم.

چقدر خوب می شد که به اشتباهاتمون صادقانه اعتراف کنیم

و باور کنیم زمین و آسمان جایشان عوض نمی شود.

باور کنیم لازم نیست لبخند تصنعی بزنیم تا کسی ناراحت نشود.

چقدر خوب بود آدمها به روح و روان هم احترام می گذاشتند.

همین بس بود و بس.

می روم تا در آینه نگاه کنم من هم.

تا اطلاع ثانوی.

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389
توسط: nobody

&

بیهوده می فشانی اشک این چنین به خاک

بیهوده می زنی به در،انگشت دردناک

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389
توسط: nobody

51

مجبور بود.مرده رو میگم.کارگری توی یکی از بنادر جنوب اگر چه خیلی سخت و طاقت فرسا بود اما خب ارزشش رو داشت.می خواست برای زنش که حدود دو سال بود ازدواج کرده بودندمثلا کم نزاره دوست داشت وقتی برمیگرده تهران جیبش پر باشه.آخه زنش یکم نساز بود.موبایل می خواست کوفت میخواست...مدام بهانه میاورد و به رخ میکشید...مرده اما بدجوری دلبسته بود مدام با خودش میگفت راست میگه دیگه خب تو که نداشتی .. خوردی زن گرفتی حالا عرق بریز ...به خودش دلگرمی هم میداد که روزهای خوشی هم در راهه و همینطوری با خودش حرف میزد و فکر میکرد.پنج ماه بود که اومده بود و سر شش ماه می خواست برگرده یک استراحتی کنه و ....خلاصه اینکه چکشها بود که میزد و عرقها بود که میریخت.حقوق ها رو که دادند معطلش نکرد{احیانا سواد درست و حسابی هم نداشت}قبلا توی تلوزیون کارگاهشون دیده بودکه طرف گل میخره و با خانوم مربوطه سوار یک بنز مشکی s class توی افق گم و گور میشن با خودش گفت حالا بنز که هیچی دیگه دسته گل رو که میتونم بخرم که.رسید تهران.تاکسی درست جلوی کوچشون ایستاد احساس دلشوره ای  عجیب و لذت بخش و ذوق زده داشت.{این جمله ایراد داره فکر کنم}.با دسته گلی که اسمشونم نمیدونست فقط به فروشنده گفته بود بهترینارو براش بزاره.پولشم از دسته اسکناس های صد تایی بیرون کشیده بود.احتمالا چیزی از کلمه سورپرایز نشنیده بود اما میخواست یک کاری توی همین مایه ها انجام بده.کلید رو انداخت و در خیلی آروم روی پاشنه چرخید و صدای معروف رو در آورد.منزل اجاره ای قدیمی .از همینا که وسطش یک حوض کوچولو هم هست و ماهی های توش زیاد عمر نمیکنن از کنارش رد شد و شش تا پله رو رفت بالا.یک جفت کتونی adidas که معلوم بودطرف با عجله درش آورده جلوی در ولو بود.گوشش را به در چوبی کهنه چسباند و صدای لعنتی قیژ قیژ تخت رو احساس کرد.همونجا نشست روی موزاییک هاعرق سردی کرده بود و به گلهایی که میخندیدند خیره بود...بقیشم بی خیال دیگه حال آدمو بهم میزنه...

سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389
توسط: nobody

تقدیم به آدمی که فقط زیباست

پ.ن: فقط یک مخاطب داشت.


شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389
توسط: nobody

50

به نام او

وقتی آخر سالی حسابهای شرکت ته بکشه و اوضاع قمر در عقرب و یکی از کارگرایی که صبح تا غروب صادقانه زحمت کشیده با دستهای ترک خورده با احترامش بیاد بشینه دم در اتاق برای وامو بیان زیر گوشت بگن که دخترش دیالیز میشه و تو یه حالی بشی و از پنجره بیرون رو نگاه کنی تو این هوای ابری و اکنون نم نم بارونه که داره میباره و من هنوز تو فکرشم.چای توی استکان احتمالا یخ کرده و PC رفته رو استند بای چون تو دو ساعته حواست نیست اصلا و به این فکر میکنی که کی میخواد بودجه کوفتی بیاد یا اصلا چرا نمیاد نمیرسه مگه توی مسیر کدوم زالو دستگاه مکنده رو بکار انداخته که ... باز درگیر احساسات میشی و قاطی میکنی و میری داد و بیداد میکنی اما بقیه مثل دور از جان بز اخوش خیره میشن و میگن آروم باش!حقمون رو نمیدن بعد همشون ترجیح میدن از کنار و گوشه برن و بیان تا یه فرجی بشه مثلا.بابا لامصبا شما ها دیگه کی هستین.نم نم بارون داره تند میشه..توی دلم ذوق میکنم.یکم لجن شسته میشه.بارون بیا..سیل بیا..بیا و بشور.بیخیالی ها و بی عرضگی ها.سکوت ابلهانه مطیعان همیشگی..تنها هستی باران.تنها هستی...


شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389
توسط: nobody

49.5

یه حرکتی هست که فکر کنم بهش دقت نمیکنیم.موبایل که روی میزه رو از کنارش رد میشیم یکی از کلید هاشو میزنیم تا صفحه روشن شه ببینیم sms یا miss call چیزی .. داشتیم یا نه..اینکارو هر نیم ساعت انجام میدیم.فقط خودم نیستم ها.خیلی از اطرافیانم رو دیدم که همچین تیکی رو دارن!! حالانشانه چیه؟؟ بهتره نگم اسمشو.

سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1389
توسط: nobody

پیاده روی در تونل

عشق را
بدون بزک می‌خواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جاده‌ها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
" قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست"


رسول یونان/من یک پسر بد بودم/۱۳۸۴