جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1389
توسط: nobody

||

زلزله بدی آمده،هر کس به سمتی می دود،حس کمک به همنوع به 1000 درجه رسیده.اینها همان هایی هستند که در یک روز معمولی پاچه هم را می گیرند...

مرد بی ایمان،وسط دریا روی یک تخته چوب زنده مانده است.با تمام وجود از خدا میخواهد این یکبار را بیخیال شود...مرد بی ایمان به ساحل می رسد..میخندد..فردا همان انگلی می شود ،که بود...

قضیه چیه؟