X
تبلیغات
رایتل
شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1389
توسط: nobody

شماره دهم

بین ۷۰ هزار تماشاچی بازی استقلال و سپاهان نشسته ام.

بیخیال از بازی پیرمرد بستنی فروش رو زیر نظر دارم که پشت به جریان بازی لای ما جوونها وول میخورد و طوری نگاهت میکرد که بخر از من٫

صدای همه در آمد که حاجی بیا کنار بابا٫حاجی برفک نکن٫حاجی الان چه وقته بستنیه؟٫حاجی بشین خودت بخور!!(خنده جمع)جوانکی که احیانا(کسی که ساعت رولکس ببنده بعید نیست!) ماشین ۴۰ ملیونیش توی پارکینگ ورزشگاه منتظرش بود (اونم احتمالا تولدش کادو گرفته بود!) غش غش خندید.

حاجی دستهاش پینه داشت هزار تا.

حاجی دستهاش مثل تخته سفت شده بود و برات کلی حرف داشت.

جعبه بستنی رو زد زیر بغلش و راه افتاد...

******

پ.ن:دو ردیف جلو تر ازم سه تا مرد آبادانی نشسته بودن نفری یه بسته وینستون عقابی گذاشته بودن تو جیب پیرهن سفیدشون و عهد کرده بودن بسترو خالی کنن تا آخر بازی٫ خلاصه آقا٫

خفه شدیم رفت پی کارش.از بس بامزه بودن هیچکی هیچی بهشون نمیگفت...