X
تبلیغات
رایتل
جمعه 12 آذر‌ماه سال 1389
توسط: nobody

بیست و نهم

یک// بعد از ظهر؛ شرکت ؛ خسته و با یه سردرد مزمن نشسته ام،چای یخ کرده و تلخ روی میز، و مشغول ور رفتن با تقویم رومیزی هستم که...

    تق تق ، در باز میشه و حسابدار کلشو میاره تو و میگه : صابخونه؟هستی؟و لبخند ملیح میزند..توی دلم میگم اگه باز بخواد بشینه اینجا حرفای فلسفی بزنه خفش کنم! میاد میشینه و یکم که میگذره میگه : "براستی نور شمع بعد از خاموشی به کجا می رود!"(همون جمله معروف) در این جور مواقع چاره ای ندارم جز اینکه  دور از جان شما مثل یه سنگ  سرد نگاهش کنم!خدا رو شکر متوجه شد،و گفت مثل اینکه سر حال نیستی و پاشد رفت ...


دو// پیرمرد خمیده کوچه کناری شرکت که هر روز صبح روی چهارپایه مینشست و برای گنجشکها دون میپاشید دیگه با ما نیست. :(


سه// " یه آقایی هست.. آقا که نه "یارو!" برای خودش هدف گذاری کرده به حوری های بهشتی برسه!تمام دستورات رو مو به مو..ینی مو به مو...شما ببین چه عتیقه هایی دور و بر مارو گرفتن.حوری زمینی رو ول کرده چسبیده به یچیزی که معلوم نیست اصلا هست .. نیست ... آخ نباشه از این حوری ها اون دنیا چه بخندم من به این.


چهار// بارون جان ببار دیگه بابا.گلوم و چشام میسوزه دیگه.. بیا و ببار .. منتظرم!

پ.ن : چند روز گذشت و نیامدی...حواسم هست.

پ.ن ۷ روز بعد : اصلا لازم نکرده بیای دیگه!