پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390
توسط: nobody

wrong

اعتماد آنجا فرو می ریزد که پاسخی به لبخندت داده نمی شود.آنجا که اشتباهات حاشا می شود و با گستاخی تمام به خودت برگشت می خورد و تو میمانی که با ده ها مدرک درون جیب وجودت وقت بگذاری و به دنبال اثبات روی یا که از آن بگذری و نادیده بگیری که البته هر دو عوارض دارد.در این لحظه فشاری به روح و روانت وارد می شود که معمولا مخفی اش خواهی کرد و در زمان تنهایی از گنجه خاطرات بیرونش میکنی و مزه تلخش را دوباره میچشی.اشتباه یعنی اینکه دوراهی های زندگیت را یکی پس از دیگری به غلط انتخاب کنی و اصرار به آن هم غیر قابل هضم به نظر می رسد.اشتباه یعنی اینکه دبیر عربی سال دوم دبیرستان دولتی جنوب شهر بدون هیچ دلیلی ناگهان شتــــــــــــــــــرقــــــــ بخواباند زیر گوش پسر خودش که نفر اول نیمکت اول نشسته و فقط برای اینکه بگوید من تبعیض بین پسر خودم و شماها(طبعا بقیه عناصر توی کلاس) قائل نیستم.پسر ریزه اش که به زحمت وزنش به 40 کیلو می رسید و رنگش از ناملایمتی ها و سوء تغذیه نه زرد بلکه به سبز می گرائید، و داخل آن پولیور گشاد قهوه ای با طرح های لوزی شکل و با آن چشم های قهوه ای بی نور، تقریبا بیهوش شد و آن صحنه همچنان گوشه ذهن من جا خوش کرده.بله دبیر ابلهی که قرار بود به فرهنگ من بیفزاید باعث شد تا مدتها بچه های نفهم کلاس در صف و زنگ های تفریح فرزندش را با لفظ جوجه ماشینی خطاب کنند و من تقریبا مطمئنم که هنوز که هنوز است زخم آن ماجرا در آن پسر التیام نیافته.اعتماد آن بچه همانجا فرو میریزد و پانزده سال بعد هیولایی تحویل جامعه ما میدهد.مملو از عقده های فرو خورده و زخم هایی که هرگز جوش نخواهد خورد.